نيما يوشيج

«ري را»


« ري را » ... صدا مي‏آيد امشب
از پشت «كاچ» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم مي‏كشاند.
گويا كسي است كه مي‏خواند...


اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيده‏ام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوه‏هاي من
سنگين‏تر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
مي‏بينم.


ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نمي‏تواند.

 

شعر نو