نيما يوشيج
نيما يوشيج
«ري را»
« ري را » ... صدا ميآيد امشب
از پشت «كاچ» كه بند آب
برق سياه تابش تصويري از خراب
در چشم ميكشاند.
گويا كسي است كه ميخواند...
اما صداي آدمي اين نيست.
با نظم هوش ربايي من
آوازهاي آدميان را شنيدهام
در گردش شباني سنگين؛
زاندوههاي من
سنگينتر.
و آوازهاي آدميان را يكسر
من دارم از بر
يكشب درون قايق دلتنگ
خواندند آنچنان؛
كه من هنوز هيبت دريا را
در خواب
ميبينم.
ري را ري را...
دارد هوا كه بخواند.
درين شب سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش اما
خواندن نميتواند.
شعر نو
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸ ساعت 19:48 توسط مهسا
|